فکر هرشب تو....

اینجا از تو برای تو مینویسم

فکر هرشب تو....

اینجا از تو برای تو مینویسم

من..... 

این وقت شب.... 

تنهای تنها..... 

اینجام.... 

تا فقط بهت بگم... 

دلم برات خیییییییییییییییییییییییییییلی تنگ شده..... 

خیلی.... 

همین....

نظرات 14 + ارسال نظر
عاطفه چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 02:14 ق.ظ http://hayatedustan.blogsky.com/


اونم حتمن دلش برای شوما تنگ شده

خدیجه زائر چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 02:15 ق.ظ http://480209.persianblog.ir

عزیزم............

سایلنت چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 11:33 ق.ظ http://no-aros.blogfa.com/

چیزی ندارم که بگم..

مهدی چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 11:40 ق.ظ

سلام،

من از خوانندگان گروه وبلاگی شما و دوستانتان هستم و از همین طریق در جریان فوت آقای شیرزاد و وبلاگ شما قرار گرفتم. دیشب ایشان را تو خواب دیدم و به نظر می رسید که راحت هستند فقط حس کردم که می خواهند بررسی شود که اگر از کسانی حقی بر گردنشان هست این حق ادا شود.

سلام دوست عزیز
میشه بیشتر توضیح بدین؟
ممنونم

آوا چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 03:11 ب.ظ

همینکه اینجا نوشتی
ندای ایشونه به دل
تنگی شما.......
یعنی دلش تنگ
شماس........
دلت گرم بانو.
یاحق...

عذاب کشیده چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 03:12 ب.ظ

سلام توی وب خنده همیشه زیبا نیست مطلبی نوشتم قابل ندانستی که جواب بدهی؟ نوشتم منهم مثل شمادردبی درمان که انهم عششششق واقعی است دارم بعضی وقتهامنکردین وخداوپیامبرمیشوم زن وشوهرهایی راسراغ دارم دقت کن چشم دیدن همدیگرراندارندوجالبه هرکدام به اندازه عمرنوح ودرکنارهم بااین فلاکت واعصاب خوردکنی زندگی میکنن ولی ولی ولی امان ازاین طرف قضیه که بعضی ازاین زن وشوهرها مثل من بدبخت وبیچاره الانکه اینرا مینویسم بابغض واشک است ازمتنهای شماهم معلوم است مثل من خیلی وابسته هم بودیدچیکارکنیم ؟توی این مدت یک چشمم اشک بودویک چشمم خون تاکی؟خدااگرحرف منومیشنودمنهم پیش اوببردواقعاعذاب میکشم نمیتوانم باورکنم که همه چی تمام شده عزیزان نزدیک میگن شتریکه درخونه همه میخوابه خودتواذیت نکن مگه میشه؟بی تفاوت باشی؟حالا سوال دارم شما یامن تاکی میخواهیم بنویسیم؟چیکارکنیم؟تا راحتتر بااین مسئله مهم کناربیایم؟میگن زمان همه چی رامشخص میکندیاخاک سرداست ولی نمیدانم چرا لااقل برای من این جورحرفهامعنی نداره برای منهم زمان زیادی ازفوتش میگذرد الان که میرم سرمزارش انگار هفته پیش این اتفاق افتاده وروزازنوع روزی ازنو شروع میشوددوستدارم یاایزایمر بگیرم یادیوانه شوم (درسته انهاییکه بامن زندگی میکنن اذیت میشوند)یاخدامراهم پیش اوببرد وگرنهههههههههههههههههههه خاطره وفکروخیال وعععععععععععععععذاب وعذاب وعذاب اگرروده درازی کردم به بزرگی خودت مراببخش نمیدانم این جای این مطالب اینجاهست یانه

ســ ــارا چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 06:02 ب.ظ http://khialekabood2.persianblog.ir/

عزیزم ...

دل خون پنج‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:28 ق.ظ

دل غم آزمودم زخم دارد تمام تار و پودم زخم دارد

خدایا دستهای آسمان کو؟ که احساس کبودم زخم دارد

چنان درد آزمای مرگ هستم که سنگ یادبودم زخم دارد

چرا باور نداری ناله ام را؟ ببین بود و نبودم زخم دارد

کسی با سوز و آهم آشنا نیست صدای چنگ و عودم زخم دارد

گلوگاه هجوم دردهایم سراپای سرودم زخم دارد

دل خون پنج‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:31 ق.ظ



آه از شب هجران تو ، و روز قیامت


این را نه شبی از پی ، و آنرا سحری نیست

محبوبه جمعه 13 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 04:03 ق.ظ

سلام عزیز
سه بار پسرعمو شیرزاد رو تو خواب دیدم
اردیبهشت پارسال...
بار اولی که تو خواب دیدمشون من از لحاظ روحی بد جوری بهم ریخته بودم(از یه طرف باورم نمیشد که این اتفاق واسه پسر عمو افتاده وازطرف دیگه قضیه...که خیلی عذابم میداد ووقتی ایشون رو تو خواب دیدم منو به صبر دعوت کرد و بهم گفت واسه چی خودتو اینهمه عذاب میدی به خدا این ادم خوب میشه....وخوب شد.
خیلیا براین باورن که پسرعمو دیگه نیست ولی هست وهنوزم مثل سابق به فکر همه هست واز خوشحالی نزدیکانش شادمیشه و از نارحتی اونا ناراحت به خصوص شما دختر عمو اون بیشتر از قبل به فکرتونه.دوبار اخری که ایشون رو تو خواب دیدم داشت با لبخندبه شما نگاه میکرد و واستون دست میزد پسرعمو هنوزم به فکرتونه مراقب خودت باش مریم جان.

م س ا ف ر سه‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:07 ق.ظ http://besoyeabadiat.blogfa.com


سلام و درود پروردگار

بانوی متانت:

هرگز که عمق دلتنگی ات
را برای "عزیز ِ پر کشیده و "یار ِ زندگی ات" درک کنیم
ولی جنس "دلتنگی" از نبودن عزیزان در "سفره ی زندگی همه"
همیشه بوده و هست

یه عکسی از پدربزرگم هست
که وقتی منزلشان یا منزل دیگر بستگان
با آن عکس روبرو میشم
یه حسرت سنگین
یه افسوس عمیق
وجودم را می گیره
چنان دلتنگ میشم که بوصف نمیاد

یا وقتی شب رو پیش مادربزرگ هستم در خانه پدر بزرگ
چنان نبودنش شلاق ِ روحم میشه
که تلاش می کنم به نبودنش فکر نکنم تا حسرت سنگین بره

این حسرت ِ نبودن
چنان برای مادر عزیزم سنگین آمده
که در این ۵ سال
شب هائی را که کنار مادر در منزل پدر خوابیده
تا صبح خواب به چشمش نیامده!

بانوی صبر:

فرزندم علی هم حس می کنم این حسرت "نبودن" آزارش میده
چند بار تا حالا به زبان آورده که:
بابا می بینی الان که ما تهرانیم حاج آقا نیست!

و حسرت بالاتری دارم:

که پدر بزرگ چنان زلال و از مردان پاک روزگار بود
که ترسم در سرای ابدی باز نتوانم زیارتش نکنم
کاش چنان بالا روم که شایسته ی دیدارش در زندگی ابدی باشم
کتاب هائی که از کتابخانه اش بیادگار به من رسیده
در ورق اولشان این چند خط را نوشته ام
که حکایت از دل نگرانی ام دارد:

بنام حی قیوم

آیت حق "جد بزرگوارم" به حق پیوست و شیفتگانش را داغدار ساخت
اکنون که دست نیازم از دامان پر لطفش کوتاه و اندرزهایش دیگر بگوش نمی رسد
امیدست این کتاب های بجامانده از آن سفر کرده این ناچیز را مایه سعادت و اندرز باشد
خدایا تو خود گواهی که بسیار بسیار شیدای آن وجود نازنین و دیدن سیمای نورانیش بودم
و ترسم دگرباره در سرای ابدی محروم از زیارتش باشم مگر فضل تو یارم شود ان شا الله

قم دی ماه 1387

مریم بانو:

اکنون که برایتان می نویسم
"حسرت ِ نبودنش" سخت سراغم آمد

خدای بی همتا در مهربانی:

بانوی صبر ِ این سرزمین را
پیوسته از جرعه های آرامش ِ یادت بنوشان
عزیز ِ پر کشیده اش را غرق در شادی و آرامش بگردان
آمین

نبودن بعضی آدما برای همیییییییییییشه درد داره...

م س ا ف ر چهارشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 11:52 ق.ظ


بانوی متانت:

درسته از نزدیکانتان نبوده ام
تا "حرارت ِ صمیمیت" و "نزدیکی دلهایتان" بصورت ِ روحم خورده باشد

ولی نوشته هایتان بخوبی نشان از آن صمیمیت ها می دهد


گل مریم سرزمینم:
شدت انس و عشق دوطرفه تان
این ناچیز را به این باور رسانده که آرامش و شادابی شما
آرامش و نشاط آن یار سفر کرده را در پی خواهد داشت

پس با توکل بر خدای زندگی آفرین
بزنین بجاده ی امید
و استوار تا فتح قله های پیشرفت و کمال پیش بروید

خدای بی همتا:
در سال 92
زندگی پر از امید و حرکت و آرامش
روزی بانوی متانت بگردان
آمین

م س ا ف ر دوشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 11:17 ب.ظ


سلام بی کران...

جان ناچیزی فدای خستگی دو ساله تان

ممنونم دوست خوبم

م س ا ف ر یکشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 06:18 ب.ظ

سلام بی کران
درود بی پایان

چند روزه با خودم کلنجار میرم!
که بنویسم یا ننویسم؟!

سخته تصمیم گرفتن!

گاهی یه کاری دو طرفش سخته
و اینجا نوشتن و ننوشتن هر دو سخته!

با خودم میگم
تو که روزی که گذرت به اینجا افتاد نوشتی
و در وبلاگت هم پستی تقدیم به بانوی داغدار کردی
و گفتنی هائی را که شاید آرامشی ببخشد گفتی!
تو که در پست وبلاگ بابک
نسبت "بعزیز پر کشیده" ادای ادب کردی!
پس سکوت کن که مبادا نرنجانی!

ولی آرام نمی گیرم
هر دو سخت ولی بنظر باید نوشت

می دانم روزهائی الان رسیده
که داغ "مریم بانو" تازه تر می شود
و شاید او نهیب زند بر سرم
که شما کی معنای داغ و تازه تر بودنش را می فهمین
پس خاموش بشین

بانوی داغدار:
هر چه دلت می خواهد بگو
لحظه ای هم آرام شوید برایم غنیمته هر چند با نهیب بر سر
کسی باشد که داغ را نمی تواند درک کند چون بسرش نیامده!

می دانم درک نمی کنیم
ولی صادقانه تلاش می کنیم در دنیای مجازی کنارتان باشیم
قلم به اینجا که رسید می خواستم قسم بخورم
ولی گفتم قسم نداریم! لفظ "صادقانه" را بجایش آوردم

کاش این نوشتن بهتر از ننوشتن بوده باشد

خدای بی همتا:

گل مریم این سرزمین را آرامش و بردباری بیشتر ببخش
آمین
روح عزیز پر کشیده اش را شاد و آرام بدار
آمین

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد