X
تبلیغات
رایتل

دل من فقط به بودنت خوشه......  چاپ

تاریخ : شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1390 در ساعت 10:49 ب.ظ

وقتی روزهای زندگی رو مرور میکنیم قطعا پررنگترین تصویری که از اون روزا تو خاطراتمون خودنمایی میکنه روزهاییه که در کنار پدر و مادرمون گذروندیم و با تمام خوشیها و ناخوشیهاش همیشه جزو بهترین خاطرات زندگیمونه و من امروز به بهانه روز تولد تو میخوام سری به خاطرات اون روزها بزنم 

تو ...... 

پدرم.... 

تویی که شاید هیچ وقت این پست رو نخونی 

تویی که تمام دغدغه ت تو زندگیت این بوده که بچه هام چیزی توی زندگیشون کم و کسر نداشته باشن و به قول خودت که همیشه موقع گفتن این جمله اشک تو چشمات جمع میشه آرزوی چیزی به دل بچه هات نمونه. 

تویی که ۳۰ سال هر روز صبح ساعت ۵ از خواب بیدار شدی و از جون و دل برای آوردن یه لقمه نون حلال سر سفره ی زن و بچه ت تلاش کردی و از همه دلخواسته هات و علاقه هات زدی که : 

هر سال من و مامان و ۲تا برادرم لباس شب عیدمون نو باشه.....  

وسایل مدرسمون کامل و بی نقص باشه ....  

شرایط مسافرت هر سال عیدمون مهیا باشه..... 

ماشین زیر پامون باشه که وقتی میخوایم اینطرف و اونطرف بریم سوار تاکسی نشیم یا تو خیابون معطل نشیم.....  

تو خونه ی خودمون بشینیم و یه موقعی صاحبخونه جرات نکنه بهمون چپ نگاه کنه....  

اتاق جدا داشته باشیم که یه موقعهایی که دلمون گرفت بتونیم تنها باشیم ...... 

وهزاااااااااااااااااااار تا دلخوشی دیگه که تو با سختی دادن به خودت و گذشتن از دل خودت برامون مهیا کردی 

 

اومدم بهت بگم که هیچ وقت یادم نمیره شب خواستگاریمو که وقتی بغلم کردی اشکات شونه هامو خیس خیس کرد 

اومدم بگم که هیچ وقت یادم نمیره مراسم عروسیمو که چقدر براش دلشوره داشتی و زحمت کشیدی  

اومدم بهت بگم که هیچ وقت یادم نمیره اولین عید بعد از عروسیمو که تو فقط بخاطر اینکه تمام آداب و رسوم عیدی بردن برای عروس رو به جا بیاری ساعت ۳ نصفه شب خودتو از اصفهان رسونده بودی تهران و من وقتی در رو باز کردم دیدم دستت شکسته و گچ گرفتیش و تو اون یکی دستت چمدونی که مامان توش رو پر کرده بود از عیدی برای من و شیرزاد نگه داشتی.  

 

اومدم بهت بگم که هیچ وقت یادم نمیره روزی رو که میخواستیم با شیرزاد اولین خونمونو بگیریم و من بعد از گشتن چشمم یه خونه رو گرفت ولی برای گرفتنش پول کم داشتیم و در حالیکه عصری من و شیرزاد پکر تو خونه نشسته بودیم که چرا نمیتونیم خونه رو بگیریم تو زنگ زدی و گفتی:بابا مریم؛به شیرزاد بگو بره قراردادو ببنده. پول حاضره  

 

اومدم بهت بگم که هیچ وقت یادم نمیره که تو سالهایی که با شیرزاد از یه خونه به خونه ی جدید اسباب کشی میکردیم اولین نفر میومدی خونمون و تمام کارای مردونه ی خونه مثل برقکاری و نصب وسایلی مث لوستر و پرده و .... به عهده میگرفتی و وقتی کارا تموم میشد میگفتی: بابا اون جارو برقی رو بیار که رو فرشم یه جارو بکشیم و بشینیم و یه چایی بخوریم و خستگی در کنیم . 

 

اومدم بهت بگم هیچ وقت یادم نمیره  وقتی با شیرزاد ماشینمونو عوض کردیم گفتی شیرزاد جان برو یه روکش برای صندلی های ماشینت انتخاب کن که من برات بخرمش  

 

اومدم خیلی چیزا بهت بگم 

 

بگم بابای عزیزم شبی که شیرزاد رفت رو یادته؟ 

بیهوش بودم و بی جون... 

از حرفایی که آدمای اطرافم میزدن چیزی رو نمیشنیدم 

حتی گریه هاشونم نمیشنیدم 

ولی تو همون لحظه ها یه جمله ای  رو هزار بار شنیدم 

هزار بار ......... 

صدای تو رو میشنیدم که گریه میکردی و صدام میکردی......... 

میگفتی مریم؛بابا نوکریتو میکنم  

میگفتی بابا تا عمر دارم نوکریتو میکنم  

تو فقط گریه نکن 

تو فقط غصه نخور 

 

خوب یادمه  بابا جون 

 

الان  مریم اومده بهت بگه که فردا روز تولد توئه 

 تویی که اسمت برام عزیزترین اسم دنیاست 

تویی که همیشه و همیشه دلم به بودنت گرمه 

تویی که هیچ وقت نتونستم اونجوری که دلم میخواد سر سوزنی از محبتهاتو جبران کنم 

تویی که هنوزم از خودت و وجودت برای خونواده ت میگذری تا پدری کنی 

میخوام بهت بگم همیشه سرمو بالا میگیرم و افتخار میکنم که از اینهمه پدر دنیا تو پدر من شدی 

پدر خود خود من.... 

و از خدا میخوام صد سال بعد از فردا شمعهای تولدت رو فوت کنی و من محکم بغلت کنم و ببوسمت و کیف کنم که سایه ی یه مردبزرگ بالای سرمه.... 

سایه ی همیشگی سرم باش بابا جانم  

 

 

اومدم که اینو بگم: 

 

 

     

  تولدت مبارک بابای مهربونم 

  

       تولدت مبارک پدرم  

 

  

       همیشه برام بمون