X
تبلیغات
رایتل

لحظه ی دیدار.....  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 12:53 ق.ظ

یه روزایی تو زندگی هست که تو یه فرصتی که برات مهیا میشه اون کاری رو که فکر میکنی باید میکردی رو انجام نمیدی. 

مثل یه روزی که مثلا با یکی دعوات میشه ٬ بعد به هر دلیلی نمیتونی اونطوری که دلت میخواد جوابشو بدی و بعدش که میری خونه میگی کاش بهش فلان حرفو زده بودم  . 

یا مثلا عاشق یه نفر میشی و فرصت پیدا نمیکنی اون حرفی رو که دلت میخواسته بهش تو روزایی که دوستش داشتی  بزنی و هی به خودت میگی اگه یه بار دیگه ببینمش اینو بهش میگم. 

صبح جمعه با تموم خستگی که بخاطر ۳ هفته کار مداوم داشتم از جا بلند شدم. 

اولین چیزی که توجهمو جلب کرد جای خالی شیرزاد بود. 

چند بار صداش کردم و هیچ صدایی نشنیدم. 

اول پیش خودم گفتم حتما مثل جمعه های قبل رفته تا حلیم بخره و برگرده تا یه صبحونه ی خوب بخوریم و راه بیفتیم. 

از اتاق اومدم بیرون و همینطور که به سمت آشپزخونه میرفتم مدام شیرزادو صدا میکردم. 

که یه دفعه صدای یه ملودی ملایمو که با سوت زده میشد رو از پنجره ی آشپزخونه شنیدم. 

خدایا این کیه که ۶ صبح داره سوت میزنه؟ 

وقتی از پنجره بیرون رو نگاه کردم شیرزادو دیدم که داره سوت میزنه و یه آبی به سر و روی ماشین میزنه. 

عادت همیشگی شیرزاد بود که من عاشقش بودم. 

همیشه باید با ماشین تمیز بری بیرون. 

از بالا نگاش میکردم و حس و حالشو دوست داشتم و خوشحال بودم از اینکه خواب صبح روز جمعه رو به خوشحالی و دلخوشی شیرزاد ترجیح ندادم و بالاخره تونستم از جا بکنم. 

صبحانه رو آماده کردم و صدای بالا اومدنش رو از پله ها میشنیدم. 

در که باز شد پرید تو خونه و گفت سلاااااااااااااااااام 

منم که دیگه خواب از سرم پریده بود گفتم: سلام پسری٬ خوبی؟ 

با ذوق و شوق پرید تو حمام و گفت مری من یه دوش بگیرم و راه بیفتیم. 

گفتم صبحونه؟ 

گفت : قرار شده تا ۹ اونجا باشیم و صبحونه رو اونجا بخوریم. 

تند تند حاضر شدم . 

چون میدونستم شیرزاد از اینکه موقع بیرون رفتن آماده نباشی خوشش نمیاد و خلقش تنگ میشه. 

از حمام که در اومد سریع لباسایی رو که شب قبلش خریده بود رو پوشید و کلاه سفیدشو گذاشت رو سرش و گفت : بریم ؟ 

منم روسری سفیدمو روی سرم انداختم و گفتم بریم پسری. 

این تمام دیالوگی بود که بین من و شیرزاد تو خونه اتفاق افتاد. 

همون موقع باید برای گرفتن یه وسیله ای میرفتیم در خونه ی مامان شیرزاد. 

با عجله و با سرعت خودمونو رسوندیم اونجا. 

سر کوچه یه خونه ای بود که من همیشه دوست داشتم اونجا رو بگیریم. 

یه دفعه از شیرزاد پرسیدم : شیرزاد یعنی میشه این خونه رو بگیریم؟ 

گفت:چرا نشه ؟ حتما امسال میایم اینجا 

رسیدیم بالا و شیرزاد طبق عادت همیشگیش مامانشو سفت بغل کرد و مثل یه بچه ای که میخواد بره اردو با شوق زیاد خداحافظی  کرد و راه افتادیم. 

به بچه ها هم که رسیدیم یکی دوتاشونو تو ماشین خودمون جا دادیم و حرکت کردیم. 

توی راه با صدای بلند موزیک گوش میدادیم و میرقصیدیم و میخندیدم. 

تا وارد اون روستای نحس و شوم شدیم.  

تو اولین لحظه یه دفعه چشمم به تابلویی افتاد که اسم روستا روش نوشته شده بود:  گوراب   

 

نا خوداگاه به شیرزاد نگاه کردم و گفتم :چه اسم مزخرفی٬ یعنی گور آدم توی آبه  

بعد از رسیدن به خونه ای که قرار بود اونجا یه استراحتی بکنیم و بعد راه بیفتیم یه صبحونه ی مختصری خوردیم و راه افتادیم. 

تمام ده پر بود از منظره هایی که فقط تا اونروز از دیدنشون لذت میبردم. 

رفتیم و رفتیم و رفتیم ............. 

دیگه همه خسته شده بودن از راه رفتن تو اون گرمای تند و سوزان 

تمام راه دستم تو دست شیرزاد بود و با هم گپ میزدیم و اون همش از این میترسید که مبادا من  پام لیز بخوره و ............. 

وقتی به آبشار لعنتی رسیدیم گفتم:بچه ها من خسته شدم 

دیگه نریم 

چند تا از بچه ها هم بلند گفتن: آره دیگه. بسه! 

شیرزادم که خسته شده بود کیف پول و موبایل و سوییچ ماشینشو داد دست من و گفت: 

مری اینارو بگیر تا من چند دقیقه پاهامو تو آب بذارم. 

منم با یه لحن طلبکار گفتم:پاتو میخوای بذاری تو آب؛چرا اینارو میدی دست من؟ 

گفت:بابا بگیر شاید دیگه رفتم و برنگشتم 

یکی از دوستاش یه دونه زد تو کمرشو و منم حسابی از این حرفش شاکی شدم 

داشتم بند کفشمو باز میکردم که با شیرزاد همراه بشم که یکدفعه صدای جیغ و بعد صحنه ی...............   

 

مریم هیچ وقت فرصت پیدا نکرد اون حرفی رو که دلش میخواست بزنه رو یه بار دیگه به زبونش بیاره. 

خیلی حرفای ناگفته داشت که موند و موند و موند...................

 

 

تو تمام روزای وحشتناکی که دارم تجربشون میکنم خیلی با شیرزادم حرف زدم 

همون لحظه ها و ساعتها ی وحشتناک هم خیلی باهاش حرف زدم. 

ولی تو تمام این روزا یه سواله و یه جمله ست که هنوز جوابی براش پیدا نکردم. 

 

شیرزاد بزرگم 

لحظه ی اولی که تو رودوباره میبینم با تو چه خواهم گفت؟ 

اولین جمله ای که به زبانم می آید چیست؟  

حس و حالم چگونه است؟ 

 

 

عزیز دلم 

میدونم که  خیلی خوشحالم از اینکه میبینمت 

ولی ............  

اولین جمله:   

شکایتیه از روزهای سرد و تاریک تنهاییم ......... 

ابراز دلتنگیه از روزهای دوری  ........ 

گله ای ازارجحیت دادن زندگی دو انسان دیگه به زندگی  خودمون و زنده موندن و ادامه ی زندگی اونا و تباه شدن زندگی من .......  

 

تعریف کردن روزایی که تنها بودم و تو باید تو اون روزا کنارم بودی و نبودی ...... 

صد بار چرا و چرا و چرا گفتن .......  

یا اینکه هیچ جمله ای نمیگم و در سکوت کامل و مطلق فقط تو را محکم در آغوش میگیرم و  

 

سرم رو روی شانه های مردانه ات میگذارم و میگریم و میگریم و میبویم و میشنوم .  

و تو موهایم را نوازش میکنی و من صدای قلبت رومیشنوم .

  

قلبی که مدتهاست دلم برای شنیدن صدای تپشهای پر قدرتش تنگه. 

 

قلبی که برای من پاکترین و نجیبترین و نابترین قلب دنیاست. 

 

تا دنیا دنیاست.....................