X
تبلیغات
رایتل

تا شقایق هست......  چاپ

تاریخ : شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1390 در ساعت 03:17 ق.ظ

 

راستش از وقتی که تو زندگیم دارم روزای تاریک و بی روح رو تجربه میکنم همه بهم میگن باید خودتو پیدا کنی و به داد خودت برسی  .

همه میگن اینجوری فقط از پا در میای و بعد از یه مدت زمین گیر میشی و برای کوچکترین کارت  

به دیگرون محتاج میشی .

و خیلی حرفای دیگه که راستش شاید اگر انگیزه ای برای زندگی داشتم همشون برای شرایط سخت به دردم میخورد.  

راستش نمیخوام ناله کنم ولی مدتهاست دارم به مرگ و رفتن فکر میکنم .

یه موقعی بود که دوست داشتم مدتها عمر کنم 

همه ی دنیا رو بگردم  

خوش بگذرونم 

شاد باشم و به دیگرون هم شادی بدم 

ولی.................... 

با اتفاقی که برام افتاد زندگیم به یه خط صاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااف تبدیل شد 

یه دفعه کل آرزوهام مثل آوار ریخت روی سرم.  

و همه ی رویاهام به یه کابوس برای شبای تنهاییم تبدیل شد .

دارم به هر چیزی چنگ میندازم تا شاید بتونم ازش به عنوان فلسفه و حکمت موندنم استفاده کنم یا لااقل دلمو بهش خوش کنم تا شاید یه خورده آروم بگیرم .

این چند وقت به همه چیز فکر کردم :

سفر 

خرید 

مهمونی 

کار 

درس خوندن 

و........... خیلی چیزای دیگه که هر آدمی میتونه یه عمر رو با اونا سرگرم باشه و خودشو از بی حوصلگی دربیاره 

ولی هیچکدومشون نتونست و نمیتونه آرومم کنه .

چون تو هر کدومشون لحظه به لحظه جای خالی همسفرم برام پر رنگتر میشه و عذابمو بیشتر میکنه .

چون از هر کدومشون کلی خاطره مشترک با شیرزادم دارم .

کلی خاطره ی خوب که هیچ کدومشون دیگه برام تکرار نمیشه و این از همه چیز برام دردناک تره  

ولی تو تمام این روزا دنبال یه راهی بودم که بتونم برای شیرزاد یه کاری بکنم. 

میگم برای شیرزاد چون دیگه برای خودم چیزی باقی نمونده که بهش دل خوش باشم . 

 

تا اینکه امشب بعد از مدتها تونستم اون فکری رو که تو ذهنم بود عملی کنم. 

امشب برام شب مهمی بود. 

نتونستم مثل خیلی های دیگه که دوست دارن اگر کار خیری میکنن نگن اینو تو دلم نگه دارم و به هیچ کس نگم .

امشب من و شیرزاد صاحب یه دختر کوچولو شدیم . 

دختر کوچولویی که نه شیرزاد بابای واقعیشه و نه من مامان واقعیش. 

دختر کوچولویی که حتی یک بار هم ندیدمش و لی لحظه ای که عکسش رو به دستم دادن دلم براش لرزید .

دختری که پدرش رو تو یه سانحه از دست داده و از امشب شیرزاد من قراره براش پدری کنه و من هم محبت مادریم رو برای اون خرج کنم .   

اسمش شقایقه 

۵ سالشه 

و من بیصبرانه منتظرم که ببینمش 

راستش از لحظه ای که این کار رو کردم حالم فرق کرده . 

دارم لحظه ای رو مجسم میکنم که میخوام ببینمش 

۳ ماه طول میکشه 

و این یعنی اینکه من برای زندگی ۳ ماه بعدم انگیزه پیدا کردم 

دارم لحظه ای رو مجسم میکنم که میخواد بره مدرسه و من میخوام براش کلی وسایل مدرسه بگیرم 

و این یعنی اینکه من برای ۲ سال آینده ی زندگیم هم یه بهونه پیدا کردم 

شقایق کوچولو مادر داره ولی پدر........... 

من میخوام جای شیرزادمو براش پر کنم. 

شیرزادی که هر بچه ی کوچیکی که میدیدش فقط بهش میخندید. 

آخه میگن بچه ها روح هر کسی رو میبینن و درون هر آدمی رو براحتی تشخیص میدن 

شیرزادی که با هر بچه ای بچگی میکرد و تمام انرژیش رو برای شادی یه بچه بیدریغ خرج میکرد 

چه غریبه٬چه آشنا 

برای شیرزاد بچه یعنی روح ناب و خالص  

و بچه ها هم عاشقش بودن 

از خدامیخوام اگه صدامو میشنوه کمکم کنه تاکنار شقایق کوچولو بتونم باعث رضایت شیرزاد بشم  

 

حال خوب شیرزاد برام از همه دلخوشیهای دنیا مهمتره .  

خداکنه خودش کمکم کنه که تو این راه دووم بیارم.

شیرزادم٬ مریمتو دریاب .  

من و دختر کوچولوتو دریاب. 

بهم کمک کن تا بتونم برای شقایق هم پدر باشم هم مادر . 

کاش بیای تو خوابم که بدونم حالتو. 

کاش ...............