X
تبلیغات
رایتل

باران لطف و مهر  چاپ

تاریخ : دوشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1390 در ساعت 12:42 ق.ظ

چند روز بعد از سفر شیرزاد که تونستم به خودم بیام و بفهمم که چه بلایی سرم اومده هر شب  

 

میرفتم تو اتاق و عکس شیرزادو میگرفتم جلوم و هی نگاش میکردم 

 

رگبار تلفن و اس ام اس بود که روی گوشی موبایلم میومد و من اصلا نمیدونستم باید چی بگم. 

 

اتفاقی رو که تو هنوز که هنوزه باورش نکردی چه توضیحی میتونستی در موردش بدی ؟  

 

یه موقع به خودم میومدم و میدیدم 2 ساعته که تو یه اتاق نشستم و دور تا دورم بیست نفر  

 

نشستن و من تو تمام این 2 ساعت داشتم تو دلم با شیرزاد حرف میزدم و اصلا حواسم به  

 

حضور هیچکس تو اتاق نبوده. 

 

خیلی دوست داشتم که برای بقیه بگم از حال و روزم  

 

ولی.................... 

 

هر وقت شروع میکردم به حرف زدن فقط گریه میکردم و احساس میکردم که فقط دارم باعث  

 

ناراحتی شخص مقابلم میشم. 

 

ولی اگر حرف نمیزدم هم نمیتونستم . 

 

باید یه جایی حرفامو با شیرزاد میزدم 

 

تا اینکه بچه های وبلاگ بهم پیشنهاد دادن که برای خودم یه وبلاگ بزنم و بتونم توش درددل کنم  

 

و من این کار رو انجام دادم ....... 

  

 

جمعه بیست و یک مرداد و شنبه بیست و دو مرداد تو تقویم زندگی من روزهایی هستن که تا  

 

ابد خاطرشون تو ذهنم میمونه و هیچ وقت فراموششون نمیکنم. 

 

وقتی کیامهر پست معرفی وبلاگو گذاشت راستش پیش خودم گفتم بچه ها ی اینجا میان یه  

 

سری بهم میزنن و میرن 

 

ولی وقتی صفحه ی نظراتو باز کردم اعدادی رو که میدیدم باور نمیکردم 

 

میدونستم و مطمئن بودم که همه بهم لطف دارن و میان ولی باورم نمیشد اینهمه عشق و  

 

مهربونی یه جا روی سرم بریزه و من بدون هیچ چتری زیر این بارون برم تا خیس خیس شم. 

 

دوستان عزیزو مهربونم.... 

 

خواهراو برادرای شیرزاد و مریم 

 

این پست  صرفا جهت دستبوسی و تشکر از اینهمه معرفت و مهربونیه 

 

امیدوارم لیاقت این لطف شمارو داشته باشم و با درد دلام شما رو که میاید و خونمونو روشن 

 

میکنید اذیت نکنم. 

 

بعد از سفر شیرزادروزای بارونی زندگی من بیشتر از روزای آفتابیه  

 

اینجا اومدم چون شیرزاد دوست داشت و داره 

 

همیشه دست نوشته هامو میخوند و بهم میگفت : " مریم وبلاگ بزن" 

 

یه بار این کار رو کردم و اولین کامنتم هم از طرف شیرزاد بود 

 

ولی ادامه پیدا نکرد 

 

از خدا و شیرزاد میخوام که کمکم باشن تا بازم بتونم اون کاری رو بکنم که شیرزاد دوست داشت. 

 

میدونم یه روزایی زهر روزای تلخ زندگیم تو نوشته هام میریزه ولی نمیخوام کسی رو آزار بدم و  

 

حوصله ی کسی رو سر ببرم. 

 

یه روزایی پستهای خود شیرزادرو اینجا میذارم که شاید شما نخونده باشین.  

 

اینجا برای شیرزاد و خودم و شما از خودم و شیرزاد و زندگیم و روزگارم مینویسم. 

 

هر وقت و هر روزی که باشید به دیدنتون و بودنتون دلخوشم. 

 

بازم از همه ی شما بهترینها برای مهربونی و لطفتون ممنونم. 

 

تو روزای خوشتون جبران میکنم. 

 

حتما.