X
تبلیغات
رایتل

اینجا برای تو  چاپ

تاریخ : جمعه 21 مرداد‌ماه سال 1390 در ساعت 04:50 ب.ظ

امروز و در این لحظه اینجا هستم 

  

اینجا....... 

 

خانه  

 

خانه ای که هر گوشه اش پر از صدای تو‌٬ عطر تو٬ خنده های تو٬ و خاطرات توست 

 

آرامم 

 

تو هستی و من را میبینی 

 

احساست میکنم 

 

اینکه صدایم میکنی و نوازشم میکنی  

 

اینکه میگویی :مریمم  من اکنون بیشتر از همیشه با توام 

 

میشنوم  

 

بخدا میشنوم 

 

ولی دلتنگم.........آنقدر دلتنگ که صورتم غرق اشک شوق این حس است 

 

امروز  بعد از سه ماه برای اولین بار در خانه دوباره منم و تو  

 

تنها و با هم 

  

میخواهم اینجا ٬در آشیانه ی آراممان برایت بنویسم و تو بخوانی 

 

و تو بدانی روزگارم را و روزهایم را 

 

تا کمی در این سفر طولانیت دلم تاب بیاورد دوریت را 

 

بخوان مهربانم 

 

بخوان امیدم  

 

اینجا برای تو و از تو مینویسم ....... 

 

 

 

 

 

امروز برای اولین بار میخوام اینجا شروع به نوشتن کنم و از زندگیم بگم 

 

از زندگیم با مردی که همیشه و از ته دلم دوسش دارم و همیشه به وجودش٬ مردونگیش٬ 

 

عزت نفسش و بزرگیش افتخار کردم و میکنم 

 

شاید یه روزایی که کم نیستن از این روزا بعد از این٬ نوشته هامو حرفام دلگیر و بارونی باشه 

 

ولی خوشحال میشم شما هم با من و شیرزاد بمونین و کمکم کنید که بتونم باشم.... 

 

امروز و برای اولین بار میخوام یکی از پستهای خود شیرزادو اینجا بذارم که خودم بعد از خوندنش  

 

به نتایج خیلی بزرگی رسیدم.  

 

شیرزادم بسم ا... 

 

 

 

فکر کن: 

 

اگه قرار باشه تو تمام عمرت یه قصه بنویسی ٬دوست داری قهرمان اون قصه چجوری باشه؟ 

 

چیکار کنه؟ 

 

با مادرش چطور رفتار کنه؟ با همسرش؟ با دوستش ؟ با دشمنش؟ با زیر دستش؟با...... 

 

بعله ! این قصه رو همه ی ما داریم مینویسیم.... 

 

فراتر از نوشتن .... داریم بازی میکنیم.... نه ! از اونم بالاتر ....داریم زندگی میکنیم 

 

اینه که حیفه این تنها داستان زندگیمونو اولا خودمون ننویسیم و اجازه بدیم دیگران برامون 

 

بنویسن.... 

 

و بعد از اونم : قهرمان قصه ی من باید همونی باشه که  تو ذهنم بعنوان یه قهرمان میشناسمش 

 

چرا که نه؟ 

 

دیدی تو بعضی از فیلما ٬ به خصوص بعضی فیلم ایرانیا چقدر حرص میخوریم که چرا این کارو نکرد 

 

یا چرا اینطوری شد؟ 

 

خوب این قصه رو اونطور که میخوایم بنویسیم..... طوری که بهش افتخار کنیم 

 

به قهرمانش.... با سربلند بگیم این قصه رو من خلق کردم .

 

و بعد از تموم شدن فیلم از ماحصل لذت ببریم. 

 

آرامشی که بعضی از آدمهای بزرگ دارن مال همینه 

 

یادمون باشه که فقط یک بار فرصت داریم تا اون صحنه هایی رو که دوست داریم خلق کنیم. 

 

باشد که اثرشو رو دنیا بذاره... 

 

مگه باخت مفت تر از اینم میشه که آدم بیاد و بره و هیچ اثری تو دنیای اطرافش نداشته باشه؟ 

 

و مگه ارزشمندتر از اینخم میشه که  آدم اون اثری رو که دلش میخواد رو دنیای اطرافش بذاره؟ 

 

و بدونه که بود و نبودش یه فرقی داشته؟ 

 

فلان جا اگه نبود حق اون مظلوم خورده میشد و فلان جا اگر نبود کسی نبود که از ناموس مردم 

 

دفاع کنه و فلان جا اگه نبود یه نفر درمونده و عاجز مونده بود. 

 

قهرمان قصه ی من همونیه که همیشه حق رو گفت حتی اگه به ضررش بود. 

 

کسی که همیشه محبتش برای دوستان و اطرافیانش بی دریغ و بی توقع بودو ...... 

 

قهرمان تو فیلم که دوست داشتیم مث اون باشیم یادته؟ 

 

حالا فرصت داری یه فیلم بسازی و قهرمانش کاری رو بکنه که تو دوست داری 

 

قیمتش مهم نیست.... 

 

اما مطمئن باش ارزششو داره 

 

 

 

 

 

 

 

 

شیرزادم تو قهرمان قصه ی من و خیلیای دیگه شدی و هستی 

 

عزیزم من تا عمر دارم با سربلندی و افتخار به همه میگم که تو اهل شعار نبودی و عمل کردی 

  

 

قهرمانم دلتنگتم 

 

خیلی دلتنگتم